راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت پنجاه و نهم :
***
نیم ساعت بعد، بالاخره از شر لباس مهمانی خلاص شدم. تاپ و شلوارک بنفش راحتیام را پوشیدم و با خستگی خودم را روی تخت رها کردم. تمام تنم از ایستادنهای طولانی و لبخندهای اجباری درد میکرد. انگار تمام انرژیام را در همان مهمانی جا گذاشته بودم.
سارا هم لباس خودش را عوض کرده و یکی از لباسهای مرا پوشیده بود؛ لباسی که بعید میدانستم دیگر دلم بخواهد حتی برای یک بار دیگر تنم کنم!
کنØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
خب شاهرخ وقتی ۱۶ ۱۷ سالش بود ماهور رو دوست داشت دیگه نه که عاشقش باشه ها یه دوست داشتن معمولی قشنگ که حالا به نفرت و وسواس تبدیل شده
۲ ساعت پیشJester
0چقدر از نگاهای شاهرخ خوشم میاد 🛐.. وایب آهنگmount everest رو میده .. وایی
۲ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
آخ گفتی🤌
۲ ساعت پیشJester
0من نمیتونم تا دوشنبه صبر کنم☺️🤧
۲ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
دوشنبه چرا فردا هم پارت داریم دیگه
۲ ساعت پیشJester
0تو بگو نرو.. نمیرم❤️ 🔥
۲ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
نگفت و رفت🫡
۲ ساعت پیشمارال
0میگم اینا که دایی و خواهرزاده ی واقعی نیستن یعنی میشه عاشق هم بشن🤔
۳ ساعت پیشJester
0آره میشه . حتی میتونن ازدواج کنن ، ولی اگه بینشون *** بخونن که از رفتارای عزیز مشخصه نخوندن میتونن😈 حی حی امیدوارم مادر پدر خوبی بشن
۲ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
شاید بشن شاید نشن 😉
۲ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
شاید بشن شاید نشن 😉
۲ ساعت پیشمارال
0ممنون عاللی مثل همیشه❤️❤️❤️❤️
۳ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
مرسی مارال جان
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Jester
0چرا حس میکنم شاهرخ یه حسی به ماهور داره ، یه حسی که از رفتاراش معلومه .. ولی مغزش دستور میده تمومش کنه و وقت انتقامه